دانشگاه خوارزمي
دانشکده روانشناسي و علوم تربيتي
پاياننامه جهت اخذ درجهي کارشناسي ارشد روانشناسي باليني
اثر تعديل کنندگي راهبردهاي مقابله اي و حمايت هاي اجتماعي در
رابطه با کيفيت زندگي ، نشانگان روانشناختي و سبک هاي فرزند پروري
زنان سرپرست خانوار
استاد راهنما
دکتر هادي هاشمي رزيني
استاد مشاور
دکتر محمد حاتمي
پژوهشگر
مريم افضلان
????

تقدير و سپاس :
سپاس پروردگار يگانه هستي بخش
که آموختن را آموخت .
تشکر و سپاس از تمامي بزگواراني که در تدوين اين پايان نامه مرا
همراهي نمودند به ويژه :
استاد محترم جناب آقاي دکتر هادي هاشمي رزيني
استاد محترم جناب آقاي دکتر محمد حاتمي

تقديم به :
مادر و پدر بزگوارم که در تمامي مراحل زندگي
محبت بي دريغشان اطمينان بخش راهم بود .
همسر مهربانم ،که همراه هميشگي ، ياري گر و مشوق من بوده
و
دختر عزيزم که در طول مسير سختي ها را به جان خريد .
چکيده
در اين پژوهش نقش تعديل کنندگي راهبردهاي مقابله اي و حمايت هاي اجتماعي در رابطه بين کيفيت زندگي ، نشانگان روانشناختي و سبک هاي فرزند پروري مورد بررسي قرار گرفته و 120 نفر از زنان سرپرست خانوار استان البرز به صورت نمونه گيري در دسترس به عنوان نمونه پژوهش انتخاب گرديدند . شواهد پژوهش و نتايج حاصل از تحليل رگرسيون سلسله مراتبي نشان داد که راهبردهاي مقابله اي توانست رابطه بين سبک هاي فرزندپروري با کيفيت زندگي را ( 14 % ) تعديل و حمايت هاي اجتماعي نيز رابطه بين سبک هاي فرزندپروري با کيفيت زندگي را ( 3 0/0 % ) تعديل نمايد . همچنين راهبردهاي مقابله اي توانست رابطه بين سبک هاي فرزندپروري با نشانگان روانشناختي را ( 15 % ) تعديل و حمايت هاي اجتماعي ، رابطه بين سبک هاي فرزندپروري با نشانگان روانشناختي را ( 3 0/0 % ) تعديل نمايد و همچنين تحليل داده هاي حاصل از پژوهش بيانگر آن بود که راهبردهاي مقابله اي رابطه بين کيفيت زندگي با نشانگان روانشناختي را ( 7 0 /0 % ) تعديل و در نهايت حمايت هاي اجتماعي رابطه بين کيفيت زندگي با نشانگان روانشناختي را ( 3 0/0 % ) تعديل نمايد . بر اساس يافته هاي اين پژوهش مي توان نتيجه گرفت که رابطه کيفيت زندگي ، نشانگان روانشناختي و سبک هاي فرزند پروري يک رابطه خطي ساده نيست و راهبردهاي مقابله اي و حمايت هاي اجتماعي مي توانند اين رابطه را تعديل کنند.
واژگان کليدي: راهبردهاي مقابله اي ، حمايت هاي اجتماعي ، کيفيت زندگي ، نشانگان روانشناختي ، سبک هاي فرزند پروري ، زنان سرپرست خانوار

فهرست مطالب
عنوان صفحه
فصل اول: کليات پژوهش
1-1-مقدمه8
1-2-بيان مسئله10
1-3- ضرورت و اهميت تحقيق15
1-4- اهدف تحقيق16
1-4-1-هدف کلي16
1-4-2-فرضيه هاي پژوهش16
1-4-3- متغيرهاي پژوهش17
1-5-1- تعاريف نظري17
فصل دوم: مباني نظري و پيشينه تحقيقاتي
2-1- مباني نظري پژوهش21
2-2- کيفيت زندگي21
2-3- مدلهاي کيفيت زندگي22
2-3-1- مدل فلس و پري22
2-3-2- مدل کلي کيفيت زندگي23
2-3-3- مدل توضيحي24
2-4- نظريه ي کيفيت زندگي26
2-5- عوامل موثر بر کيفيت زندگي28
2-6- محيط زندگي وکيفيت زندگي29
2-7- متغيرهاي جمعيت شناختي وکيفيت زندگي29
2-8- کيفيت زندگي و بهزيستي رواني30
2-9- سلامت رواني32
2-10- هدف بهداشت رواني33
2-11- مفهوم سلامت34
2-12- الگو‌هاي سلامت35
2-12-1- الگوي پزشکي35
2-12-2- الگوي محيطي36
2-12-3- الگوي کلي نگر36
2-13- ابعاد سلامت37
2-13-1- سلامت جسماني37
2-13-2- سلامت اجتماعي38
2-13-3- سلامت هيجاني40
2-13-4- سلامت عقلاني41
2-13-5- سلامت معنوي41
2-13-6- سلامت روانشناختي43
2-14- نظريه هاي سلامت رواني47
2-14-1- ديدگاه زيست‌گرايي47
2-14-2- ديدگاه تحليل رواني47
2-14-3- ديدگاه رفتارگرايي47
2-14-4- ديدگاه انسان‌گرايي48
2-15- شيوه هاي فرزندپروري49
2-16- نظريه اريكسون54
2-17- نظريه آدلر55
2-18- الگوي شفر58
2-19- الگوي وينترباتوم59
والدين و اجتماعي کردن فرزندان60
انطباق فرزندپروري با تحول خود61
2-20- طبقه اجتماعي و سبک فرزندپروري62
2-21- شکل‌‌هاي موثر کنترل والدين63
2-22- راهبردهاي مقابله اي65
2-23- مقابله از نظر لازاروس و فولکمن68
2-24- سبک هاي مقابله اي جرابک68
2-25- سبک هاي مقابله اي فيليپس و جارويس69
2-26- سبک هاي مقابله اي کروني69
2-27- ديدگاه شفگه- کرنگ69
2-28- ديدگاه هاي نظري مفهوم مقابله70
2-28-1- ديدگاه تکاملي و سازگاري رفتاري70
2-28-2- ديدگاه روان تحليل گري70
2-28-3- ديدگاه پردازش اطلاعات70
2-29- حمايت اجتماعي71
2-30- تعاريف حمايت اجتماعي71
2-31- منابع حمايت اجتماعي72
2-32- انواع حمايت اجتماعي:73
2-33- نظريه هاي مرتبط با موضوع حمايت اجتماعي:74
2-33-1- نظريه تاثير مستقيم حمايت اجتماعي:74
22-33-2- مدل تاثير غير مستقيم74
2-33-3- تئوري شبکه74
2-33-4- تئوري انسجام75
2-34- مهارت هاي اجتماعي75
2-34-1- تعريف مهارت هاي اجتماعي75
2-35- مفهوم رشد اجتماعي78
2-36- اجتماعي شدن79
2-37- مهارت هاي اجتماعي79
2-38- ضرورت يادگيري مهارت اجتماعي79
2-39- اجتماعي شدن در گستره نظريه هاي تحول رواني80
2-39-1- نظريه روان تحليل گري فرويد80
2-39-2- نظريه تحول رواني، اجتماعي اريکسون81
2-39-3- نظريه تحولي کلبرگ82
2-39-4- نظريه شناختي اجتماعي بندورا82
2-40- تحقيقات انجام شده در داخل کشور83
2-41- مطالعات انجام شده در خارج از کشور85
فصل سوم: روش پژوهش
3-1- روش پژوهش92
3-2- جامعه آماري92
3-3- حجم نمونه نمونه و روش نمونه گيري92
3-4- ملاک هاي ورودي:‌92
3-5- ملاک هاي خروج:92
3-6- ابزار هاي پژوهش ر روايي و پايايي آن ها93
نسخه ي کوتاه فهرست مقابله با موقعيت هاي استرس زا93
3-7- روش تجزيه و تحليل اطلاعات97
فصل چهارم: يافته هاي پژوهش
4-1- مقدمه99
4-2- توصيف ويژگي هاي نمونه آماري99
4-3- تحليل استنباطي داده ها101
فصل پنجم: بحث و نتيجه گيري
5-1- مقدمه117
5-2- محدوديت هاي پژوهش121
5-3- پيشنهادهاي پژوهشي121
5-4- پيشنهادهاي کاربردي122
فصل اول:
کليات پژوهش
1-1-مقدمه
امروزه دركنارافزايش طول عمر،عامل مهم ديگري مثل چگونگي زندگي كردن ياكيفيت زندگي مطرح است ، بنا به تعريف گروه كيفيت سازمان جهاني بهداشت كيفيت زندگي به ادراك فرد از جايگاه خودش درزندگي ، با توجه به بافت فرهنگي جامعه و اهداف ، معيارها و نگراني هاي فرد اشاره دارد و از متغيرهايي مثل سلامت جسماني ، وضعيت روانشناختي ، استقلال و روابط اجتماعي ناشي مي شود ( استنر، کوپر و اسکوينگتون ، 2003) . كيفيت زندگي با بهداشت رواني افراد ارتباط دارد و به بيان حالات وتغييرات وتوانايي هاي افراد و ميزان رضايت افراد از عملكرد هاي زندگي مي پردازد . منظور از کيفيت زندگي توجه به آن جنبه از زندگي است که بيانگر بهترين وضعيت زندگي براي فرد است( نجات1، 2008). اکثر محققان معتقدند که کيفيت زندگي داراي ابعاد جسماني، رواني، اجتماعي و معنوي مي باشد و با عواملي مانند سن، فرهنگ، جنسيت، تحصيلات، طبقه اجتماعي، بيماري و محيط اجتماعي ارتباط دارد (کينگ و هيندز2، 2011) امروزه توجه به ظرفيت هايي معطوف شده است كه دركيفيت زندگي نقش بسيار دارند. يكي ازاين مؤلفه ها، حمايت هاي اجتماعي اطرافيان مي باشد. شواهدي که از مطالعات مختلف به دست آمده نشان مي دهد که حمايت هاي اجتماعي نقش مهمي در سلامتي افراد بازي مي کنند . همچنين حمايت هاي اجتماعي باعث کاهش آثار منفي استرس هاي فراواني که از محيط و جامعه کسب مي گردد و به تبع آن بر کيفيت زندگي اثر مستقيم و مثبت خواهد داشت (جانگر، 2002).
يکي از عوامل فردي که مي توان با کيفيت زندگي و سلامت روان افراد در ارتباط باشد روش هاي کنار آمدن با شکل و مسئله است که تحت عنوان راهبردهاي مقابله اي از آن ياد مي شود. لازاروس و فلوکمن (2003) دريافتندكه راهبردهاي مقابله اي فعال ، هم موفقيت تحصيلي و همسازگاري شخصي و هيجاني را پيش بيني مي کند. همچنين تأثيرات طولاني مدت راهبردهاي ناسازگارانه وازدست دادن كلي اعتمادشخصي نسبت به تواناييهابراي مقابله،به مسايلي، چون ترس ، اضطراب ، بيماريهاي جسماني وافسردگي منجرمي شود (ربيعي، مولوي، کلانتري و عظيمي، 1388).
علاوه بر متغرهاي فردي و محيطي که تاثير بالقوه اي بر سلامت افراد دارند شيوه هاي تربيت خانواده نيز بر کيفيت زندگي و به تبع آن برسلامت افراد تاثير مي گذارند.
خانواده به عنوان كوچكترين واحد اجتماعي و از اركان اصلي و عمده هر جامعه بشمارمي‌آيد. محيط خانه اولين و مهمترين عاملي است كه بررشد شخصيت افرادتاثيرمي‌گذارد. كودك خصوصياتي را از والدين به ارث مي‌برد اما نقش والدين در رشد كودك تنها به جنبه‌هاي ارثي محدود نيست. ايده‌آلها و آرزوهاي والدين، ميزان رضايت آنها ازروابط زناشويي و سبك‌هاي فرزندپروري اتخاذ شده ازجانب والدين، همگي مي‌توانند بر شكل‌دهي رفتار كودك و سلامت روان او نقش بسزايي داشته باشند (رضائيان، 1383).
بامريند3(1971) مجموعه بررسي‌هايي انجام داد كه در آنها الگوهايي از شيوه‌هاي رفتاري والدين مشخص شده است. دراين بررسي‌ها چهار جنبه رفتار والدين با كودك شامل كنترل، سطح توقع براي رفتار عاقلانه، روشن بودن ارتباط بين والدين و كودك و مراقبت از سوي والدين مورد ارزيابي قرار گرفت. در نهايت شيوه تعامل والدين در سه گروه تقيسم‌بندي شد. والدين اقتدارگرا4كه با ويژگي‌هايي چون تشويق روابط كلامي، واگذاري حدودي ازخودمختاري به همراه وجود مرزهاي مشخص براي رفتار و عملكرد فرزند مشخص مي‌شوند. والدين سلطه جو5، اطاعت بي چون و چراي فرزند را يك حسن مي‌دانند و در كنترل فرزندان از خشونت و تنبيه بدني استفاده مي‌كنند. والدين سهل‌گير6 هيچگونه مرز و چارچوبي براي فرزندان تعيين نمي‌كنند و خود را از مسئووليت‌هاي والديني رها مي‌كنند.
پژوهش‌هاي انجام شده دراين زمينه نشان مي‌دهد كه هر كدام از اين شيوه‌ها آثار و پيامدهاي خاصي را به دنبال دارد. پژوهش طاهري (1374) نشان داد كه نوع سبک فرزندپروري7پدران بر ميزان اضطراب فرزندان تاثير مي‌گذارد. پژوهش چناري (1374) نيزنشان داده كهبين خودپنداره فرزندان و نگرش تربيتي والدين رابطه مثبتوجود دارد. علاوه بر آن در تحقيقات خارجي، ويلانگ8 و همكارانش (2004) مشخصكرده‌اند كه سبك‌هاي فرزند‌پروري به صورت مستقيم برويژگي‌هاي شخصيتي فرزندان و از اين طريق بر بيماري‌ها و كيفيت زندگي آنهاتاثير مي‌گذارد. با توجه به مسائل مطرح شده پژوهش حاضر به بررسي اثر تعديل کنندگي راهبردهاي مقابله اي و حمايت هاي اجتماعي در رابطه با کيفيت زندگي ، نشانگان روانشناختي و سبک هاي فرزند پروري زنان سرپرست خانوار مي پردازد.
1-2-بيان مسئله
تغييرهاي ايجاد شده در جوامع در دهه‌هاي اخير سبب ايجاد تغيير ساختار خانواده، پذيرش مسئوليت بيشتر و استرس بيشتر جهت اداره‌ي زندگي گرديده است. (كوين9،2003). در كشور ما طي آمارهاي ارائه شده توسط رئيس پژوهشكده آمار بر اساس سرشماري سال 90 از 21 ميليون خانوار موجود در كشور 2 ميليون و 500 خانوار زن سرپرست هستند و به عبارت ديگر در سال 90 سهم خانواده‌هاي زن سرپرست نسبت به سال 85 از 5/9 درصد به 5/12 درصد افزايش يافته (پايگاه تحليلي خبري خانواده و زنان، 1393). و به گفته رئيس مركز آمار ايران تا سه سال آينده آمار زنان سرپرست خانوار به 15 درصد افزايش مي‌يابد (Mehr News Agency, 2014). در خانواده‌هاي ايراني، اغلب مرد (پدر) سرپرست خانواده محسوب مي‌شود. اما تحت شرايطي اين مسئوليت به عهده زنان (مادر) قرار مي‌گيرد (حبيبي، قنبري، خدايي، قنبري،1391).
بر مبناي تعريف سازمان بهزيستي كشور زنان سرپرست خانوار شامل زناني هستند که به واسطه فوت ، طلاق ، زنداني شدن همسر و غيره سرپرستي خانواده را به عهده دارند .
قابل ذکر است مواردي از قبيل فوت، جدايي از همسر و ساير عوامل ياد شده نيازمند سازگاري مجدد هستند (كوين، 2003).
اين زنان بواسطه وجود مشكلاتي كه در زمينه سرپرستي دارند جزء اقشار آسيب‌پذير جامعه به شمار مي‌روند (شعبان‌زاده، بهرام‌آبادي، حاتمي، زهراكار، 1392). در جوامع كنوني وقوع تحولات اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي منجر به تغييرات ساخت خانواده شده و شكل‌گيري پديده “زن سرپرستي” به امري عادي تبديل گرديده (بادنجاني، بيرامي، هاشمي، 1391). اين زنان، با از دست دادن همسر به يكباره با جهان ديگري روبرو مي‌شوند. دنيايي كه بسياري از مختصات آن براي ايشان ناآشنا است (سيدميرزايي، عبدالهي، كمربيگي، 1390). در اين ساخت خانوادگي جديد زنان نياز به تاب‌آوري بالايي دارند و در اين بين زنان در زندگي روزمره خود با مشكلات متعددي مواجه مي‌شوند كه ممكن است ايشان را به مشكلات اجتماعي و رواني دچار كند. طبق گزارش خبرگزاري مهر و اعلام رئيس پژوهشكده آمار ايران 30 درصد از زنان سرپرست خانوار به دليل مشكلات جسمي خاص يا مشكلات رواني از كار افتاده هستند.
در اين راستا يافته‌ها نشان مي‌دهد، عمده‌ترين مشكلات زنان سرپرست خانوار در قالب مشكلات اجتماعي، اقتصادي، نگرش‌هاي منفي اجتماعي نسبت به آنها، نگراني نسبت به آينده فرزندان و تعدد و تعارض نقش‌ها تظاهر پيدا مي‌كند (بادنجاني، بيرامي، هاشمي،1391).
از جمله موارد ياد شده مشكلات اقتصادي بوده و همواره مشكل فقر در خانواده‌هاي زن سرپرست بيشتر از خانواده‌هايي با سرپرست مرد مي‌باشد، و اين خود باعث نگراني دربارة آينده خود و فرزندانشان مي‌شود (كوين، 2003).
گزارش رئيس پژوهشكده آمار ايران نيز مؤيد اين موضوع بوده و درآمد زنان سرپرست خانوار را حدود 34 درصد كمتر از مردان سرپرست خانوار بيان نموده است.
عامل فقر اقتصادي ، به تنهايي تأثير مستقيم و غيرمستقيم خود را بر وضعيت فرهنگي و اجتماعي خانواده بر جاي مي‌گذارد (حبيبي، قنبري، خدايي، قنبري، 1392).
اين زنان به علت برخورداري از تحصيل و مهارت‌هاي فني و آموزشي كم‌تر نسبت به ساير زنان حتي در صورت فعاليت اقتصادي ، در مشاغل كم درآمد مشغول به كار مي‌شوند (شعبان‌زاده، بهرام‌آبادي، حاتمي، زهراكار، 1392). در واقع اين زنان از نظر دستيابي به امكانات و خدمات محدوديت دارند و اغلب با عواملي چون عدم دسترسي به فرصت‌هاي شغلي، كم سوادي، نداشتن درآمد مستمر مواجه بوده (سيدميرزايي، عبدالهي، كمربيگي، 1390). و همين نابرابري در فرصت‌ها يكي از عوامل بسيار مهم شكل‌گيري مشكلات فوق‌الذكر مي‌باشد.
تا آنجا كه يكي از مؤلفه‌هاي توانمندي، داشتن فرصت برابر و حق انتخاب عنوان مي‌گردد (دستورالعمل جامع حمايت‌هاي اجتماعي از زنان سرپرست خانوار سازمان بهزيستي كشور، 1391).
در حال حاضر طبق اظهارات رئيس پژوهشكده آمار ايران 82 درصد زنان سرپرست خانوار بيكار بوده و ميانگين درآمد ساليانه ايشان 9 ميليون و900 هزار تومان است و 81 درصد زنان سرپرست خانوار دهك اول بي‌سواد بوده و داراي جمعيت خانواده‌اي بالا و درآمد پايين مي‌باشند.
حال آنچه مطرح است نه تنها اين زنان با مشكل فقر روبه‌رو بوده، بلكه بواسطه عقايد و سنت‌هاي موجود در جامعه مورد قضاوت قرار گرفته و در كشمكش با فرهنگ مردسالاري جوامع مسئوليت خانواده را به دوش مي‌گيرند (حبيب10، 2010).
در واقع زنان سرپرست خانواده نسبت به مردان سرپرست خانواده ، به دليل داشتن چند نقش مختلف و همزمان مانند اداره‌ي امور خانه و تربيت و مراقبت از فرزندان و كار در خارج از خانه با دستمزد كمتر، استرس و مشكلات رواني بيشتري را تجربه مي‌كنند. زنان سرپرست خانواده معمولاً چندين نقش مختلف را ايفا مي‌كنند و به واسطه آن دچار تعارض نقش‌ها مي‌شوند و اين امر به ايجاد استرس و اضطراب در آنها منجر مي‌شود (بادنجاني، بيرامي، هاشمي، 1391).
در اين خصوص تحقيقات نشان داده حتي مادراني كه حضانت فرزندان را به عهده ندارند نسبت به پدران بي حضانت دو برابر بيشتر با فرزندان تماس دارند (صادقي، ناجي، محمدزاده، كريميان، 1392) و وقتي زن سرپرست خانوار مجبور مي‌شود از انتظارهاي جنسي پيروي كند، نمي‌تواند به مهارت‌ها و يا تمايلات خود در زمينه‌هاي خارج از مرزهاي جنسي خويش دست يابد (پروچسكا، 2007) . همچنين اغلب روابط ايشان با اطرافيان خدشه‌دار گرديده بطور مثال طي بررسي صورت گرفته افراد هنگامي كه طلاق مي‌گيرند سه تا از دوستان خود را از دست مي‌دهند و يا افراد مطلقه دو برابر بيشتر از متأهلين احتمال قطع ارتباط با يك دوست نزديك را دارند كه اين احتمال طرد شدن مي‌تواند از سوي دو طرف رابطه دوستانه باشد (صادقي، ناجي، محمدزاده، كريميان، 1392).
در مجموع عوامل مختلف ياد شده از جمله عوامل اجتماعي و اقتصادي سلامت رواني زنان سرپرست خانوار را تحت تأثير قرار داده و باعث مي‌گردد كه خلق افسرده‌اي داشته كه اين خلق افسرده ميل به انزوا و كناره‌گيري از ديگران را ترغيب مي‌كند و در نتيجه افسردگي ايشان را در يك چرخه معيوب تشديد نموده (حبيبي، قنبري، خدايي، قنبري،1392). در صورتيكه روابط اجتماعي گسترش يافته- دريافت حمايت اجتماعي را افزايش مي‌دهد و در نهايت منجر به كاهش افسردگي مي‌گردد.
همچنين فرزندان خانواده‌هاي زن سرپرست به احتمال بيشتري دچار مشكلات رفتاري و اجتماعي مي‌شوند و از كيفيت زندگي پايين‌تري نسبت به فرزندان خانواده‌هاي هسته‌اي برخوردارند (شعبان‌زاده، بهرام‌آبادي، حاتمي، زهراكار، 1392). با توجه به شروع بالاي افسردگي و اضطراب در جمعيت زنان سرپرست خانوار (حبيبي، قنبري، خدايي، قنبري،1392) اين گروه از زنان سطوح بالاتري از آسيب‌پذيري را نشان مي‌دهند .
مجموعه مشكلات ذكر شده بهداشت رواني اين گروه را متأثر مي‌سازد و اگر چه ممكن است برخي از اين زنان، توان سازگاري با چنين شرايطي را داشته باشند، اما اغلب آنها تحت تأثير اين شرايط مشكلات مختلفي از جمله مشكلات جسماني، مشكلات خواب و موارد فوق‌الذكر را نشان مي‌دهند (كوين، 2003).
با توجه به موارد ياد شده و درصد بالاي استرس وارده نحوة به كارگيري راهبردهاي مقابله و حمايت‌هاي اجتماعي دريافتي نقش به سزايي در زندگي ايشان دارد.
در واقع با توجه به اينكه زنان سرپرست خانوار نسبت به ساير افراد جامعه استرس‌هاي روزمرة بيشتري را تجربه مي‌كنند، توانايي كنترل هيجانات منفي و مقابله‌ي صحيح با عوامل استرس‌زا در عملكرد روزانه ايشان قابل توجه بوده و نقش مهمي در سلامت رواني، جسماني و كيفيت زندگي اين گروه از زنان ايفا مي‌كند (شعبان‌زاده، بهرام‌آبادي، حاتمي، زهراكار، 1392).
سبك‌هاي مقابله‌اي مجموعه‌اي از فعاليت‌ها و فرآيندهاي رفتاري و شناختي براي ممانعت، مديريت يا كاهش استرس است (زنجاني، فيض‌آبادي، باغباني، زهراكار، 1392). چگونگي مقابله با عوامل استرس‌زاي زندگي ، به كيفيت زندگي زنان سرپرست خانوار، نشانگان روانشناختي و سلامت عمومي و نيز كيفيت زندگي ايشان (با توجه به حجم و كيفيت استرس وارده) تأثيرگذار بوده ، براي مثال سبك مقابله‌اي مسأله مدار باعث افزايش كيفيت زندگي زنان سرپرست خانوار مي‌شود (شعبان‌زاده، بهرام‌آبادي، حاتمي، زهراكار، 1392).
بايد توجه داشت كه آموزش مهارت‌هاي مقابله‌اي، به عنوان يكي ديگر از فنون مديريت استرس، افراد را قادر به مقابله‌ي سازگارانه مي‌كند و طي آن افراد مي‌آموزند، كه به جاي درماندگي، نشخوار فكري و انفعال به افزايش توانمندي خود و كاهش ملزومات موقعيت استرس‌زا روي آورند كه راهبردي مؤثرتر و كارآمدتر در برابر استرس ناشي از شرايط اقتصادي، اجتماعي و رواني زنان سرپرست خانوار است (بارتلي11، 2011).
انتخاب سبك مقابله‌اي به كار برده شده تا حدود زيادي به عوامل خلق و خو مرتبط بوده بطور مثال افراد منفعل بيشتر سبك مقابله‌اي تسليم يا اجتناب را انتخاب مي‌كنند، در حالي كه افراد پرخاشگر به احتمال زياد از سبک مقابله‌اي جبران افراطي بهره مي‌گيرند. با اين حال در اين انتخاب عوامل محيطي نيز نقش بسزايي دارند.
بطور مثال راهبردهايي كه مراقبين مهم زندگي فرد به نمايش مي‌گذارند بسيار مهم بوده. لذا راهبردهايي كه اتخاذ مي‌شود ماحصل تعامل بين طبع ذاتي و تعامل محيطي است .اما اين راهبردها با همه تنوعي كه دارند، آثار و پيامدهاي متفاوتي به بار مي‌آورند و هر يك از اين شيوه‌ها، متناسب با عوامل استرس‌زا مي‌توانند سازگارانه، يا ناسازگارانه باشند. با اين حال شيوه‌هاي مسأله مدار، پيامدهاي سازگارانه بيشتري دارند.
در اين راستا فقدان شبكه‌هاي حمايتي در فضاي زندگي زنان سرپرست خانواده و ادراك ايشان از مسئوليت‌هاي خود در محيط خانواده بر انتخاب سبك مقابله‌اي مؤثر است (بادنجاني، بيرامي، هاشمي، 1391).
از طرفي ميزان برخورداري زنان سرپرست خانوار از حمايت‌هاي اجتماعي (از سوي خانواده، دوستان و سايرين) نقش اساسي در انتخاب راهبرد مقابله‌اي سلامت رواني، شيوه‌هاي فرزند پروري ايشان دارد.
بايد توجه داشت كيفيت حمايت اجتماعي از كميت آن اثرگذارتر مي‌باشد (سيدميرزايي، عبدالهي، كمربيگي، 1390). چنانچه زنان سرپرست خانوار از حمايت اجتماعي كافي برخوردار باشند ، بهتر با شرايط زندگي‌شان سازگار مي‌شوند و نقش‌هاي گوناگون خود را در خانواده و جامعه مي‌پذيرند. و اين در حالي است كه عدم برخورداري از حمايت اجتماعي كافي و راهبردهاي مقابله‌اي مناسب و سازش يافته، نه تنها سلامت رواني و جسماني زنان سرپرست خانوار را تهديد نموده، بلكه به سلامت اعضاء خانواده، كيفيت زندگي و نوع ارتباط با فرزندان ايشان نيز مؤثر است. كيفيت زندگي در واقع نگرش ذهني فرد نسبت به جنبه‌هاي فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي محيطي است كه در آن زندگي مي‌كند و به سادگي قابل توصيف نمي‌باشد و خود داراي شش بعد جسماني، روان‌شناختي، سطوح استقلال، روابط اجتماعي، محيطي و معنوي است (شعبان‌زاده، زارع‌بهرام‌آبادي، حاتمي، زهراكار، 1392). عوامل متعددي كيفيت زندگي را تحت تأثير قرار مي‌دهد كه در اين بين مي‌توان به تأثير حمايت‌هاي اجتماعي و راهبردهاي مقابله‌اي اشاره نمود.
با توجه به اينكه خانواده اولين و مهم‌ترين بافت اجتماعي، براي رشد و تحول انسان را فراهم مي‌سازد، در جريان اين رشد طبيعي هر كودك، تغييرات شناختي، عاطفي و اجتماعي را سپري نموده و در اين مسير استرس و تعارضاتي را تجربه مي‌نمايد، در نيازمند سازگاري بوده و به مشكلات عاطفي/ رفتاري و يا يادگيري، انجاميده كه متأثر از شيوه‌هاي فرزند پروري مي‌باشد.
فرزند پروري در واقع روش‌هايي است كه والدين براي تربيت فرزندان خود به كار مي‌گيرند و بيانگر نگرش‌هايي است كه آنها نسبت به فرزندان خود دارند و در برگيرنده معيارها و قوانين وضع شده براي ايشان مي‌باشد.
ولي بايد پذيرفت كه اين شيوه و سبک به كار رفته در فرزند پروري خود متأثر از فرهنگ، شرايط اجتماعي، اقتصادي و الگوهاي آموخته شده و خلق و خوي كودك و والد مي‌باشد (برك12، 2007).
اكنون با توجه به آمار ياد شده زنان سرپرست خانوار و افزايش روز‌افزون ايشان و مشكلات پيش روي آنها به عنوان بخش عظيمي از جامعه كه سرپرستي مجموعه‌اي به نام خانواده را به عهده دارند، هدف اين پژوهش بررسي اثر تعديل کنندگي راهبردهاي مقابله‌اي و حمايت‌هاي اجتماعي در كيفيت زندگي، سلامت رواني (نشانگان روانشناختي) و سبك‌هاي فرزند پروري ايشان مي باشد .
1-3- ضرورت و اهميت تحقيق
با توجه به گزارش مركز آمار ايران مبني بر رشد 5/2 درصد زنان سرپرست خانوار در طي 15 سال اخير و بررسي رشد خانواده‌هاي معمولي از سال 85 تا90 به ميزان 4 درصد و در همين دوره‌ي زماني رشد خانواده‌هاي زن سرپرست، به ميزان 2/9 درصد ، افزايش تعداد خانواده‌هاي زن سرپرست رشد چشمگيري نموده است . و نظر به وجود 76001 خانوار زن سرپرست در استان البرز و تعداد 27167 زن خود سرپرست و اختصاص 5/37 درصد به ايشان به عنوان زنان خود سرپرست در اين استان (بر اساس گزارش مركز آمار ايران) و در پايگاه تحليلي خبري خانواده و زنان در 31/4/93 با توجه به پژوهش صورت گرفته در پژوهشكده آمار ايران و بررسي وضعيت زنان سرپرست خانوار در چهار محور جمعيت شناختي، وضعيت اقتصادي، وضعيت سلامت و قوانين و مقررات مربوطه و اعداد و ارقام مطرح شده در خصوص ايشان و اختصاص 12 درصد خانواده‌ها به خانواده‌هاي زن سرپرست طي آمار مربوط به سرشماري سال 90 و پيش‌بيني اختصاص آمار 15 درصدي در سال جاري به خانواده‌هاي فوق (طبق اظهارات رئيس سازمان آمار ايران در خبرگزاري مهر در تاريخ 18/10/92) و با توجه به وجود سه زندان در يك استان و نزديكي پايتخت، در نتيجه تسهيل دسترسي به خدمات پايتخت با هزينه كمتر و مهاجرپذيري اين استان و پايين آمدن كنترل اجتماعي و همبستگي اجتماعي منجر به بالا رفتن نرخ رشد آسيب در اين استان و به تبع آن نرخ رشد جمعيت خانواده‌هاي زن سرپرست گرديده است و نظر به مشكلات ياد شده اين گروه از زنان قطعاً راهبردهاي مقابله‌اي و حمايت‌هاي اجتماعي نقش به سزايي در شرايط زندگي ايشان ايفاء مي‌نمايد.
همانطور كه تحقيقات جامعه‌شناسي و علوم رفتاري نيز به تأثير محيط اجتماعي و اقتصادي بر كيفيت زندگي و بروز بيماري‌هاي رواني در افراد بويژه اقشار آسيب‌پذير (زنان و كودكان) اذعان دارند تحقيقات وسيعي نشان داده، زنان سرپرست خانوار هم از حيث مادي و هم از حيث رواني و عاطفي داراي مشكل بوده و استرس و اضطراب بيشتري را تجربه مي‌كنند . همچنين تحقيقات روانشناسي صورت گرفته ، بيانگر احتمال بالاتر ابتلاء زنان مطلقه و زنان سرپرست خانوار، به بيماري رواني نسبت به متأهلين و كساني كه تنها زندگي مي‌كنند (تاتينا بلداجي، فروزان، رفيعي، 89) بوده و تأثير شرايط خلق و خو بر سبك فرزند پروري ايشان و با توجه به شرايط خاص اعضاء اين خانواده‌ها نقش راهبردهاي مقابله با استرس و حمايت اجتماعي در كيفيت زندگي، سلامت رواني، استرس، اضطراب و افسردگي و شيوه‌هاي فرزند پروري ايشان امري ضروري مطرح مي‌گردد.
1-4- اهدف تحقيق
1-4-1-هدف کلي
هدف اين پژوهش اثر تعديل کنندگي راهبردهاي مقابله اي و حمايت هاي اجتماعي در رابطه با کيفيت زندگي ، نشانگان روانشناختي و سبک هاي فرزند پروري زنان سرپرست خانوار مي باشد.
1-4-2-فرضيه هاي پژوهش
فرضيه اول: ‌راهبردهاي مقابله اي بين سبک هاي فرزندپروري با کيفيت زندگي نقش تعديل کننده دارد.
فرضيه دوم: حمايت هاي اجتماعي بين سبک هاي فرزندپروري با کيفيت زندگي نقش تعديل کننده دارد.
فرضيه سوم: راهبردهاي مقابله اي بين سبک هاي فرزندپروري با نشانگان روانشناختي نقش تعديل کننده دارد.
فرضيه چهارم: حمايت هاي اجتماعي بين سبک هاي فرزندپروري با نشانگان روانشناختي نقش تعديل کننده دارد.
فرضيه پنجم: راهبردهاي مقابله اي بين کيفيت زندگي با نشانگان روانشناختي نقش تعديل کننده دارد.
فرضيه ششم:حمايت هاي اجتماعي بين کيفيت زندگي با نشانگان روانشناختي نقش تعديل کننده دارد.
1-4-3- متغيرهاي پژوهش
متغير پيش بين:‌ کيفيت زندگي ، نشانگان روانشناختي
متغير ملاک: سبک هاي فرزند پروري
متغير تعديل کننده: راهبردهاي مقابله اي و حمايت هاي اجتماعي
متغير کنترل: زنان سرپرست خانوار
1-5- تعاريف نظري و عملياتي متغيرها
1-5-1- تعاريف نظري
راهبردهاي مقابله اي: راهبردهاي مقابله اي مجموعه اي از تلاشهاي شناختي و رفتاري فرد است که درجهت تعبيروتفسيرواصلاح يک وضعيت تنش زابه کارمي رودومنجربه کاهش رنج ناشي ازآن مي شود (غضنفري و قدم پور، 1387).
کيفيت زندگي: سازمان جهاني بهداشت در تعريف جامعي ازکيفيت زندگي آن را به عنوان درک فردازوضعيت کنوني اش باتوجه به فرهنگ ونظام ارزشي که درآن زندگي مي کند و ارتباط اين دريافتها با اهداف ، انتظارات ، استانداردها و اولويتهاي مورد نظر فرد تعريف مي کند (سازمان جهاني بهداشت13، 2006).
نشانگان روانشناختي: سلامت روان عبارت است ازرفتارموزون وهماهنگ با جامعه،شناخت وپذيرش واقعيت هاي اجتماعي وقدرت سازگاري با آنها و شكوفايي استعدادهاي ذاتي ارتقاي سلامت رواني در جامعه موجب بهبود كيفيت زندگي مي شود (صادقيان و حيدريان پور، 1388).
سبک هاي فرزندپروري: اصطلاح سبک فرزندپروري به نوع روابطي که والدين در موقعيتهاي مختلف به منظور تربيت و پرورش فرزند خويش پيش مي گيرند اطلاق مي شود. سازه سبک فرزندپروري به منظور تفاوت در تلاشهاي والدين براي کنترل و اجتماعي کردن فرزندانشان بکار مي رود. بامريند با در نظر گرفتن اين دو متغير سه نوع سبک فرزندپروري را بنا نهاد.
سبک فرزندپروري اقتدارگرايانه: اين والدين انتظارات معقولي از فرزندانشان دارند و در ضمن برقراري محدوديتها و قوانين نسبت به فرزندان احساس محبت، صميميت و مهرباني مي کنند. به نقطه نظرات آنها با حوصله گوش مي دهند. اين سبک يک رويکرد آزادمنشانه و منطقي است که هم حقوق والدين و هم حقوق فرزندان را مشخص مي کند و براي آنها احترام قايل است.
سبک فرزندپروري سلطه جويانه: اين والدين متوقع هستند اما همنوايي آنان به قدري زياد است که وقتي فرزندان تمايلي به اطاعت ندارند نسبت به آنها بي علاقگي نشان مي دهند و حتي گاهي آنان را طرد مي کنند و هر گاه فرزند حرف آنان را بي چون و چرا نپذيرد به زور و تنبيه متوسل خواهند شد.
سبک فرزندپروري سهل گيرانه: اين والدين از اعمال هر گونه سخت گيري و کنترل اجتناب مي‌کنند و به فرزندانشان اجازه مي دهند در سني که آنها توانايي لازم را ندارند تصميمات مهم و سرنوشت سازي بگيرند (بامريند، 1991).
حمايت هاي اجتماعي: برم و همکاران (1996) بر مبناي نظر کوب14 (1976) حمايت اجتماعي را به عنوان تعلق ادراک شده به يک شبکهي ارتباط اجتماعي تعريف کردهاند. حمايت اجتماعي بهعنوان عاملي در کاهش درماندگي روانشناختي به هنگام تجربهي رويداد فشارزا شناخته شده است .
1-5-2- تعاريف عملياتي
راهبردهاي مقابله اي: منظور نمره است که فرد در پرسشنامه نسخه ي کوتاه فهرست مقابله با موقعيت هاي استرسزا اندلر و پارکر (1990) کسب مي کند.
کيفيت زندگي: منظور نمره است که فرد در پرسشنامه فرم کوتاه پرسش نامه 100WHOQOL-سازمان بهداشت جهاني،1996 کسب مي کند.
نشانگان روانشناختي: منظور نمره اي است که فرد در پرسشنامه سلامت عمومي گلدبرگ ( 1972) کسب مي کند.
سبک هاي فرزندپروري: منظور نمره است که فرد در مقياس فرزند پروري بامريند (1991) کسب مي کند.
حمايت هاي اجتماعي: منظور نمره است که فرد در مقياس چند بعدي حمايت اجتماعي ادراک شده زيمنت و همکاران(1988) کسب مي کند.
فصل دوم
مباني نظري و پيشينه تجربي
2-1- مباني نظري پژوهش
2-2- کيفيت زندگي
هاز15(1999، به نقل از همتيان، 1385) کيفيت زندگي را چنين تعريف کرده است: کيفيت زندگي بررسي چند بعدي از شرايط کنوني فرد با توجه به بستر فرهنگي است که شخص در آن زندگي مي کند و ارزش هايي که به آنها اعتقاد دارد، مي باشد. کيفيت زندگي درک ذهني از بهزيستي است و مرکب از ابعاد فيزيکي، روان شناختي، اجتماعي و مذهبي مي باشد. کيفيت زندگي شامل هر دو بعد عيني و ذهني و در مجموع داراي هفت بعد: بهزيستي، سلامتي، بهره وري، صميميت، امنيت، بهزيستي عاطفي و اجتماعي مي باشد (کامينز، 1997 به نقل ازکوت و والاندر16، 2001)، سازمان بهداشت جهاني (1998 ، به نقل از اسميت، 2000)، کيفيت زندگي را به عنوان درک افراد از موقعيتشان در زندگي و همچنين در ارتباط با بافت فرهنگي و نظام هاي ارزشي محيطي زندگيشان و مرتبط با اهداف، معيارها و علائق شان تعريف کرده است، اين کيفيت تحت تعامل عواملي چون سلامتي فرد، حالت ذهني، مذهبي بودن، روابط و عناصر محيطي مي باشد. بل17 (2005) کيفيت زندگي را چنين تعريف کرده است: کيفيت زندگي و به طور اخص کيفيت زندگي مرتبط با سلامتي به زمينه هاي سلامتي فيزيکي، روان شناختي و اجتماعي ارتباط دارد که تحت تاثير تجربه ها، اعتقادات، انتظارات و ادراکات فرد است .
کيفيت زندگي توانايي افراد در ارائه عملکرد مناسب و احساس آن ها در مورد ابعاد اجتماعي، سلامت رواني و جسمي زندگي مي باشدو مجموعه اي از واکنش هاي عاطفي و شناختي افراد در برابر اين ابعاد است( هايز و ريو18، 2008)
اسکالاک ( 2000، به نقل از بل، 2005) کيفيت زندگي را به عنوان مفهومي که شرايط مطلوب فرد را در ارتباط با هشت بعد اصلي زندگي يعني بهزيستي عاطفي، روابط بين فردي، بهزيستي مادي، رشد فردي، بهزيستي فيزيکي، خود تعييني، شمول اجتماعي، و حقوق را منعکس مي کند تعريف کرده است. در بازسازي کيفيت زندگي سه هدف عمده دنبال مي شود
1- شرايط مادي زندگي که مربوط به خود فرد و پاکيزگي محيط پيرامون است مانند هواي خوب براي نفس کشيدن، مصونيت غذايي، مکان زندگي، امنيت، آسايش، دسترسي و پيشرفت در آموزش، و خدمات اجتماعي.
2-رضايتمندي از زندگي19 يعني تا چه ميزان افراد از خود و زندگي رضايت دارند.
3-توانمند کردن افراد20: يعني افراد قادر شوند نوع زندگي خود را با توجه به فرصت هاي به دست آمده انتخاب کنند، يعني فرد اختيارات و انتخابات خود را تحقق بخشد، يعني وسائل آسايش و امنيت در اختيار داشته باشد، از نظر مالي تامين و به خدمات و سرويس هاي جامعه دسترسي داشته باشد، همچنين فرد آزاد از تبعيض ها باشد، مورد تاييد قرار گيرد، داراي اعتماد به نفس و نگرش هاي قابل قبول باشد (براون، 1999).
2-3- مدلهاي کيفيت زندگي
2-3-1- مدل فلس و پري
از نظر فلس و پري (1995) کيفيت زندگي در بر گيرنده پنج عوامل است. اين مدل پنج حيطه اصلي را در بر مي گيرد از جمله:
1- بهزيستي جسمي21: که شامل سلامت22،تناسب23، تحرک24 و امنيت شخصي25 است.
2- بهزيستي مادي26: که شامل در آمد، کيفيت محيط زندگي، ثروت، حريم شخصي، تغذيه مناسب، حمل و نقل، ايمني و سکونت دايم يا اجاره نشيني مي باشد.
3- بهزيستي اجتماعي27: که در بر گيرنده ارتباطات درخانواده و ارتباط با اقوام يا با دوستان، فعاليتهاي ارتباطي و حمايت اجتماعي است.
4- بهزيستي عاطفي28: در بر گيرنده عاطفه، رضايتمندي، شادکامي، تکامل، عزت نفس، احترام و منزلت29 و اعتقادات مذهبي مي باشد.
5- رشد و فعاليت30: که به مهارتهاي مربوط به خودتعييني، شايستگي، استقلال، اشتغال، کارهاي خانه31، اوقات فراغت، تحصيلات، توليد يا مشارکت32 و قدرت انتخاب در فعاليتها مي باشد. اين مدل در شکل 2-2 نمايان است.
2-3-2- مدل کلي کيفيت زندگي
در اين مدل کيفيت زندگي به عنوان نوعي بهزيستي کلي تعريف مي شود که توصيفهاي عيني و ارزيابي هاي ذهني از بهزيستي جسمي، مادي، اجتماعي و عاطفي با رشد و فعاليتهاي هدفمند ترکيب شده است. هر سه حيطه شرايط عيني زندگي، احساس ذهني رضايت از زندگي و ارزشها و آرزوهاي شخصي با هم در تعامل هستند. بدين معنا که تغيير در بعضي از زمينه هاي عيني، تغييراتي در رضايتمندي يا ممکن است تغييراتي در ارزشهاي فرد ايجاد کند و همينطور تغيير در ارزشها ممکن است تغيير در رضايت از زندگي و شرايط عيني زندگي ايجاد نمايد و تغيير در احساس رضايت از زندگي ممکن است تغييراتي در ارزشها ايجاد نمايد. البته اين سه مولفه تحت تاثير شرايط بيروني قرار مي گيرند از جمله اين تاثيرات مي تواند ژنتيك، سن، اشتغال، ارثيه هاي مادي، شرايط اجتماعي، تاريخچه تکاملي و ديگر متغيرهاي اجتماعي، فرهنگي، سياسي باشد
.
شکل 2-1- مدل کلي کيفيت زندگي
2-3-3- مدل توضيحي
(لي، يانگ، وي، ژانگ، ژنگ، اکسيو، وانگ و چن، 1998) مدلي در ارتباط با کيفيت زندگي به شرح شکل 2-4 ارائه دادند. طبق شکل2- 4، ساختار مفهومي زندگي بايد حداقل شامل چهار بعد يا زمينه ي گسترده ي زندگي و دو محور عيني و ذهني باشد. رضايت زندگي ذهني فرد توسط شرايط زندگي عيني، نظام سلسله مراتبي نيازهاي زندگي و استانداردهاي مقايسه شده با زندگي حاضر فرد تعيين مي شود. ارزيابي بر اساس شخصيت، تجربه هاي زندگي و منابع شخصي در بافت هاي فرهنگي، اجتماعي و محيطي مي باشد (لي و ديگران، 1998)، طبق مدل توضيحي (لي و ديگران، 1998)کيفيت زندگي به چهار بعد از جمله سلامت جسمي، سلامت روان شناختي، ادراک محيط زندگي و روابط اجتماعي تقسيم مي شود، و منظور از ادراک محيط زندگي دسترسي به اطلاعات، ميزان درآمد، خدمات بهداشتي، مسافرت، استفاده از اوقات فراغت و شرايط مکاني مي باشد.
شکل2-2- مدل توضيحي کيفيت زندگي ( لي و ديگران، 1998)
2-4- نظريه ي کيفيت زندگي
نظريه كيفيت زندگي (ونتگوت، مريک و اندرسن، 2003) نظريه اي کلي مي باشد که حاوي هشت نظريه در يک طيف ذهني- اصالت وجود- عيني33 مي باشد. در اينجا به اين سه طيف مي پردازيم.
1-کيفيت ذهني زندگي34: عبارت است از احساسي که فرد از لذت بخش بودن زندگي خود دارد. هر فرد شرايط، احساسات و عقايدش را شخصا ارزيابي مي کند. رضايتمندي از زندگي اين جنبه از زندگي را منعکس مي کند.
2-کيفيت اصالت وجودي زندگي35: به معني لذت بخش بودن زندگي فرد در سطح عميق تر مي باشد. در اين ديدگاه فرض بر آنست فرد داراي ماهيت عميق تري است که شايسته احترام بوده و اينکه فرد مي تواند منطبق با ماهيت خود زندگي کند. به عنوان مثال نيازهاي بيولوژيکي فرد برطرف شود، رشد به حد کمال خود برسد و اينکه جريان زندگي منطبق با شاخص هاي معنوي يا باورهاي ديني فرد باشد.
3-کيفيت عيني زندگي36 : به معني درک چگونگي لذت بخش بودن زندگي فرد توسط دنياي پيرامون مي باشد (دنياي پيرامون لذت بخش بودن يا وضعيت فرد را درک کند)، اين ديدگاه تحت تاثير فرهنگي مي باشد که فرد در آن زندگي کند.
اين نظريه جامع و يکپارچه از کيفيت زندگي حاوي انواع نظريات از ذهني تا عيني مي باشد که هر کدام در بر گيرنده جنبه هايي از زندگي مي باشند. بهزيستي و عوامل عيني، سطحي ترين جنبه کيفيت زندگي اند که مرتبط با توانايي سازگاري فرد با فرهنگي است که در آن زندگي مي کند، رضايتمندي از زندگي و تحقق نيازها، تا اندازه يي با جنبه هاي عميق تر در ارتباط هستند. يعني آيا بين چيزي که از زندگي مي خواهيم و چيزي که زندگي به ما مي دهد هماهنگي وجود دارد؟ خوشبختي و درک پتانسيل هاي زندگي37، شامل وجود و اصالتمان بعنوان يک فرد مي باشد. ارزشمند بودن در زندگي و نظم و هماهنگي در سيستم اطلاعات بيولوژيکي، با دروني ترين هستي انسان سروکار دارد. يک هسته ي انتزاعي وجود دارد که وصف ناپذير و غير قابل اندازه گيري باقي مانده است. اين عامل هستي گرايانه عوامل ذهني و عيني را به هم پيوند مي دهد (ونتگوت، مريک و اندرسن، 2003). شکل2-3 بيانگر اين نظريه است.

شکل 2-3- نظريه يکپارچه زندگي ( ونتگوت و ديگران ، 2003)
شاخص مشترکي که در تعيين کيفيت زندگي به کار گرفته مي شود شامل دو وجه عيني و ذهني است. معيارهاي عيني عمدتا قابل لمس اند و جنبه هاي قابل تاييد زندگي چون شرايط اقتصادي و اجتماعي را در بر مي گيرد. اين سنجه ها بيشتر متمرکز بر امکانات مادي و عمدتا متکي بر ترازهاي در آمد ملي، ميزان ارضا و پاسخ گويي به نيازهاي جامعه و نظاير آن اند. معيارهاي ذهني به سنجش احساسات در خصوص زندگي و اين که مردم چه تصوري از زندگي خود دارند، مي پردازند و از طريق ارزيابي ميزان رضايت يا سرور افراد جامعه قابل اندازه گيري اند (شيخي، 1380). در شرايط ايده آل اندازه گيري کيفيت زندگي، بايد بوسيله هر دو شاخص عيني و ذهني منظور شود تا از آن طريق بتوان تصويري جامع از شرايط زندگي افراد جامعه به دست آورد و سياست گزاران بتوانند براي اقشار مختلف جامعه به برنامه ريزي بپردازند .
2-5- عوامل موثر بر کيفيت زندگي
دنيس، ويليامز، گيانگرکو وکلونينگر38 (1993) عوامل موثر بر کيفيت زندگي را مورد بررسي قرار داده اند. اعتقاد دارند که اين عوامل را مي توان در سه حوزه به شرح شکل 2-4 ملاحظه نمود.

شکل2-4- عوامل موثر بر کيفيت زندگي (دنيس و ديگران ، 1993)
همانطور که در شکل مشخص است سه حوزه متقاطع کيفيت زندگي را تحت تاثير قرار مي دهند.
1- ويژگي هاي فردي که مشتمل بر ارزش هاي مرتبط با شخصيت و تجربه هاي منحصر به فرد مي باشد.
2- نيازهاي اساسي که همه مردم در آن سهيم هستند.
3 – تجربه ها و ارزش هايي که گروهي از افراد در آن سهيم هستند (دنيس و ديگران، 1993)
کيفيت زندگي به طور معني داري تحت تاثير روابط عاطفي و اجتماعي و محيط زندگي مثل مدرسه، کار و خانه مي باشد (استرک و فولکنر39، 1996، به نقل از واتسون وکيت40، 2002). فرهنگ نيز يکي از عواملي است که بر کيفيت زندگي تاثير دارد. براي مثال فرهنگ غالب در ايالات متحده بر استقلال، پشتکار و سخت کوشي تاکيد دارد و افراد مستقل که خودکفا هستند بسيار ارزشمند مي باشند (بالدوين41، 1994 ، به نقل از سندز و ديگران، 2000).
2-6- محيط زندگي وکيفيت زندگي
اگر چه محققان اندکي کيفيت محيط زندگي را در تعيين کيفيت زندگي بطور كلي کم اهميت مي دانند (مثلا کريک و زاب، 42 1976، ان جي43، 2005، به نقل از رحيمي، 1386)، مطالعات متعددي کيفيت محيط زندگي را به دليل اينکه خاستگاه جنبه هاي مهمي از زندگي فرد است در تعيين کيفيت زندگي با اهميت تلقي کرده اند (لي و وبر44، 1984، مارز45، 2002، ابراهيم و چانگ46، 2003، ان جي، 2005، به نقل از رحيمي، 1386). تاثيرات کيفيت محيط زندگي بر رفتار و سلامت انسان در مطالعات چندي تاييد شده است (روباک و وريد47، 1994، روت48، 1997، ان جي، 2005، به نقل از رحيمي، 1386)،
2-7- متغيرهاي جمعيت شناختي وکيفيت زندگي
برادفورد، راترفورد و جان49



قیمت: تومان


پاسخ دهید